تنها فرشته زمینی

دوست عزیز!

من مسئول آن چیزی هستم که میگویم...

نه آن چیزی که تو برداشت میکنی!


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:58 PM توسط فرشته|

یه حرفی تو دلم بود ... هنوز هم  هست...نذاشتم ازش درز کنه!!هر دفعه خواست بیاد بیرون ، یه جوری و با یه بهانه ای همون تو ساکتش کردم که مبادا با گفتنش رسوا بشم...بعضی حرفها اونقدر محرمانه اند که نوشتنشون هم، حتی زیر ذهن تکرار کردنشون هم خطرناکه...دوست ندارم صداش جایی بپیچه...اما هرچی میگذره داره بزرگ تر میشه ! دیگه تو دلم جا نمیشه!!ممکنه سر ریز کنه و اونوقت دیگه نمیشه جمعش کرد...دله دیگه!!هرچی بیشتر بهش بی محلی کنی صداشو بیشتر بالا میبره اونقدر که مجبور میشی  برای اینکه صداش رو نشنوی ، داد  بکشی بلند...بلند... توی خودت بی صدا میشکنی ... از اینکه خواسته ی دلت رو نمیتونی اجابت کنی احساس حقارت میکنی ! میگی کاش از پسش بر می اومدم ...با دلت مدارا میکنی که آرومش کنی اما کوتاه نمیاد...باهاش قهر میکنی اما باز هم دست از سرت برنمیداره ...احساس خستگی ... یک احساسی که از پا میندازت!!

طفلکی دل!مچاله شد توی این مبارزه ناعادلانه، بین اینهمه آدمی که تنها چیزی که میفهمند ، اون چیزیه که خودشون میخوان...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:31 PM توسط فرشته|

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیردکه احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد...

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 11:56 PM توسط فرشته|

دانی از زندگی چه میخواهم؟

من تو باشم...تو...پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ... بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان را ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:6 PM توسط فرشته|

اسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 6:46 PM توسط فرشته|

برای فرار از دنیا به عشق پناه بردم ...شاید که مرا در خوابی زیبا فرو برد ...

و عشق من را به خوابی عمیق فرو برد ...

چه لذت بخش بود آن خواب . مدهوش بودم و مست...

اما کم کم به خود آمدم و دیدم آن خواب فقط رویایی بود از دنیایی دیگر که راه فراری از آن نبود...

و من ماندم و زندانبانی به نام عشق...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 1:50 PM توسط فرشته|

نه از آشنایان وفا دیده ام                             نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمیها نرنجد دلم                                 که از چشم خود هم خطا دیده ام

به خاکستر دل نگیرد شراب                         من از برق چشمی بلا دیده ام

وفای تو را نازم ای اشک غم                        که در دیده عمری تو را دیده ام

طبیبا مکن منعم از جام می                        که درد درون را دوا دیده ام

حریم خدا شد چه شبها دلم                       که خود را زعالم جدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم به چشم                  که در قطره هایش خدا دیده ام


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 9:16 PM توسط فرشته|

خسته ام ...خسته تر از همیشه...

تا کجا باید برم؟خدا!تو میدونی؟اگه تو نمیدونی پس کی میدونه؟تا کی خودمو گول بزنم که آره منم دارم زندگی میکنم؟تا کی به روی دنیا با ید لبخند بزنم!تا کی به سلام های بی هدف جواب بدم ؟ تا کی واسه زنده موندن باید غذا بخورم؟تا کی باید واسه یه لقمه نون بدوم؟تا کی باید واسه آینده ای که نمیدونم کجاست برنامه ریزی کنم؟ تا کی هر روز صبح باید بیدار شم و تو یک چشم بهم زدن دوباره بخوابم؟ تا کی قراره این نفس کشیدن های تکراری ادامه داشته باشه؟تا کی این نمایش قشنگت ادامه داره ؟ تا کی من باید به بازی کردن تو نقشم که اتفاقا خیلی دوستش دارم ادامه بدم؟!اون بالا نشستی میگی خوب سر بنده هامو گرم کردم ! نه؟؟؟یکی سرگرم عشقشه یکی سرگرم پولشه یکی سرگرم ... کلا بایدم افرین به خودت بگی بخاطر این خلقت!!چرا وقتی دنیا رو خلق کردی حرفی به خودت نزدی؟! روت نشد؟میدونستی بنده هات رو به لجن میکشه؟میدونستی بنده هات رو ازت دور میکنه ؟مثلا میخواستی بدونی که کدوم یکی از بنده هات قید دنیا رو میزنه و میاد پیش تو؟؟فکر کردی معلوم نیست گلچین کردی واسه خودت؟!یه چند تا رو واسه خودت بر میداری و بقیه هم به جهنم...خوب بالاخره باید اون جهنم خراب شده یه جوری پر شه دیگه نه؟؟!چرا جمع نمیکنی بساط این دنیای کوفتی رو ؟! تو که  میبینی بنده هات خودشون رو که هیچی ، دارن همدیگه رو هم به ... میکشن ، نشستی فقط قهر و غضب میکنی؟!بابا دمت گرم یکم انصاف داشته باش...

میدونم دوستم داری ! به مولا میدونم اما منم آدمم ... دل دارم ... میفهمی دردم رو ؟ میشنوی صدای دلم رو که هر روز داره زیر دست بندتت خرد میشه و هرشب چسبش میزنم... دیدی جاش رو؟؟ دیگه نمیتونم!بریدم...کی میخوای ببری منو؟

ببخش یکم عصبانی شدم ... آره! توکه بزرگی ببخش!!

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 6:18 PM توسط فرشته|

گرگ ها همیشه زوزه نمیکشند...

گاهی هم میگویند : دوستت دارم ...

و زودتر از اینکه بفهمی بره ای ، میدرند خاطراتت را ...

و تو میمانی و تنی که بوی گرگ گرفته...

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 6:17 AM توسط فرشته|

دمش گرم! باران را میگویم.

دستی به شانه هایم زد و گفت خسته شدی ، امروز را استراحت کن!من به جایت می بارم ...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 2:39 PM توسط فرشته|

نمیدونم تا حالا شده خطایی کنی یا نه ! خطایی که مجبور باشی بخاطر اون پیش خلق خدا اعتراف کنی...مجبور باشی "غرورت" رو اون روز تو خونه جا بذاری تا راحت اعتراف کنی و بجاش  چند تا "جنبه" با سایز بزرگ بپوشی تا برای شنیدن حرف های اون ادم بعد از اعترافت آماده باشی...

خداییش از اعتراف پیش خدا شرم نداریم!کلا باهاش راحتیم!! اما خلق خدا نوبره والله!

یه جا خوندم نوشته بود که ( پیش بنده خدا اعتراف نکن ، چون برات ژست خدایی میگیره!).اما میخوام بگم بعضی از بنده های خدا هستند که حتی ادعای بنده بودن رو هم ندارن چه برسه به خدا بودن...این حرف رومیگم چون چند روز پیش، پیش یکی از همین بنده ها اعتراف کردم...عذاب وجدان  اینکه از اعتمادش سواستفاده کردم و علاوه براین خیلی برام سخت بود، با اون کاری که کردم باز هم طوری مقابلش رفتار کنم که انسان قابل اعتمادی هستم و ...تصمیم گرفتم اعتراف کنم و انتخاب اینکه از این به بعد بهم اعتماد کنه یا نه رو بذارم به عهده خودش ...  قبل از اینکه ببینمش ، فکر میکردم اگه بخوام شروع کنم به حرف زدن زبونم بند میاد...دست و پام میلرزه...قلبم از دهنم میاد بیرون...حتی روی اینکه تو صورتش نگاه کنم رو هم ندارم!اما وقتی دیدمش انقدر خوب وصمیمی بود که یادم رفت میخواستم مثلا اعتراف کنم!!!و من اعتراف کردم ...گفتم و گفتم ...سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد ... منتظر بودم اعتراض کنه ،شکایت کنه ، مواخذه کنه و ازم دلیل بخواد...اما هیچی نگفت!! حس کردم دارم میمیرم اما اون حس تو اون لحظه بد تر از مرگ بود ...سخت بود...هم گفتنش برای من هم شنیدنش برای اون!

انقدر راحت برخورد کرد که نمیدونم چه جوری بحث به خنده و خاطره تعریف کردن رسید...(خودمون رو زده بودیم به اون راه)...اما هردوتامون میدونستیم که من چه گندی زدم!

اون روز من موندم یه دنیا شرمندگی و خجالت ... (میدونستم که با خودش میگه که : چرا بهش اعتماد کردم و نباید این کار رو میکردم.) عذاب وجدان خودم کم بود فکر اینکه الان اون هم چه فشاری رو داره تحمل میکنه هم اذیتم میکرد...

بهش گفتم: حلالم کن...گفت: به شرطی که دیگه این کار رو تکرار نکنی...این حرفش دیگه آخره مرام بود که بجا آورد... گفت: دیگه بهش فکر نکن!!!!!!!!!!باورم نمیشد که داره این حرف ها رو میزنه راستش اگه من جای اون بودم  اینکار رو نمیکردم!!!اما با این کارش تصمیم گرفتم که از این به بعد راحت ببخشم...

میخوام بگم داداش دمت گرم!خیلی آقایی!!کم آوردم به مولا!خدا به داشتن بنده هایی مثل تو به خودش افتخار میکنه...تو هم به خودت افتخار کن که خدا همچین اخلاق مقدسی رو بهت بخشیده. من رو که بخشیدی و ازم گذشتی ، اما ... فقط ... مواظب باش که یه وقت واسه بنده هاش ژست خدایی نگیری...

یا علی

 

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:بامرام,ساعت 11:46 AM توسط فرشته|

دنیا سلام!دوباره سلام ! من هنوز هستم.

من هنوز دارم از هوای تو تنفس میکنم.

نمیدونم تا کی؟ اما هرجوریه تحملم کن.

بیا دنیا میخوام باهات از جوونمردی هات بگم:

الان یه گوشه ای از تو یه پسر بچه از خواب که بیدار میشه بدون لحظه ای درنگ میفته دنبال جمع کردن کارتنها اما بیشتر از دیروزش کار میکنه چون نمیخواد امروز هم با شکم خالی به دیروزش بپیونده!امروز یه دختر از بیدار شدنش گریه میکنه چون یه لحظه فکر میکنه اتفاقای دیشبش همه خواب بوده اما میفهمه که اینطور نیست و کابوس دیشب واقعیت تلخی بود که تو دل تو تجربه کرده.امروز یه زن با یه کوله بار غم سر از بالشت زیر سرش که دستاش بودن بر میداره و جای کاسه بالای سرش رو عوض میکنه و میذاره جلو پاهاش و مثل دیروز مشغول کار میشه تو دلش میگه :عجب هوای سردی!امروز یه مرد وقتی بیدار میشه بغضش رو غورت میده دوباره مجبوره شاهد سرکار رفتن زن و بچش باشه در حالی که خودش بخاطره فلجی بدنش نمیتونه حرکت کنه.

هی دنیا!!بابا باغت آباد !! به چیه خوت دل خوش کردی؟تا کجا میخوای ادامه بدی؟بس نبود اینهمه لطفی که در حق بنده خدا کردی؟دیگه سخاوت تا چه حد؟!!راستی دیروز یه دختره تو نونوایی وقتی داشت نونهای داغ رو تا میکرد صورتش خیس بود نه اشتباه فکر نکن بارون نبود!اشک بود ... وقتی چشم تو چشم شدیم یه لحظه ساکت شد شاید نمیخواست کسی گریه هاش رو ببینه اما زود نظرش عوض شد دیگه انگار چیزی جز اون دردی که داشت ازارش میداد براش مهم نبود ! تو نمیدونی دلیل اون هق هق ها رو؟

دنیاست دیگه... گوش شنوا نداره ! فقط یه چیزی!!

خورشید خواستم بهت بگم انقدر با افتخار سایه خودت رو ننداز رو سر این مردم . دیگه کسی مثل قدیم منتظرت نیست.

اهای دنیا خواستم بهت بگم اه و ناله و نفرین خیلی ها پشت سرته مراقب خودت و جوون مردیهات باش...

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:دنیا,ساعت 11:43 AM توسط فرشته|

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه راز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره میجویم...

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه میگویم

آه...هرگز گمان مبر که دلم

بازبانم رفیق و همراه است

هرچه گفتم دروغ بود،دروغ

کی تورا گفتم انچه دلخواهست

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل "اری" و "نه" به لب دارند

ضعف خودرا عیان نمیسازند

رازدار و خموش و مکارند

آه من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال...

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 11:4 AM توسط فرشته|

وقتی هیچ چیز برای اینکه بهش فکر کنی نداری ، یعنی چیزی که ذهنت رو مشغول کنه ...یه جور مشکل و گرفتاری...اونوقت به این فکر میکنی که چه دنیاای داریم ما!وقتی دوندگی اطرافیانت رو میبینی با خودت میگی اینهمه تلاش  برای چیه ؟ اینهمه دوندگی اخرش که چی ؟ به کجا میخوان برسن؟!و بعدش یه احساس اطمینان که من محاله من اینکارهارو بکنم!دلیلی نداره واسه دو روز دنیا اینهمه خودمو به در و دیوار بزنم !

تا اینکه یه روز میرسه که وضع برمیگرده و دنیا بهت رو میاره !!!

و برای شروع یه برنامه کاری یا یه زندگی مشترک یا شکست توی تجارت و ... لپ کلام جایی که بد جور کفگیرت ته دیگ میخوره  و به پول نیاز داری و اونوقته که مجبور میشی تو هم بدوی! واسه رو انداختن به خلق!!!واسه قرض گرفتن ! واسه منت کشیدن ! واسه تحقیر شدن ! واسه التماس کردن ! واسه دنبال پارتی گشتن ! واسه غصه خوردن ! واسه آه ه ه کشیدن !  واسه فروختن دارایی هات گاهی هم خودت  گاهی هم خانواده و گاهی هم دوستانت !!  واسه رشوه دادن !! واسه پیر شدن!! گاهی هم دست به دامن خدا شدن !! خلاصه واسه هر کاری که بهت نشون میده چه دنیای پر جنب و جوشی داریم ما !!! اونقدر میدوی تا از نفس می افتی ...

بی پولی یه خط کوچیک از خط شروع مسابقه دو ، توی دنیاست... بپا از نفس نیافتی!


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:39 PM توسط فرشته|

کاش اونقدر تنها میشدم تا حضورت رو لمس کنم اما افسوس که دنیای تو هیچوقت تنهام نگذاشت...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:35 PM توسط فرشته|

مهربونم !

بخاطر لحظه هایی که بی یاد تو نفس میکشم شرمنده ام...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:11 PM توسط فرشته|

تا امروزت نگذره دستت به فردا نمیرسه ...

پس بجای اینکه غصه فردا رو بخوری ، بخند تا امروز از دستت نپریده!!!


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 8:19 AM توسط فرشته|

سکوت من از نداشتن حرف واسه گفتن نیست!حرف که زیاده!سکوت من از شرم و حیا نیست!سکوت من از ترس نیست!سکوت من از این سوال توی ذهنمه:ایا من وجود دارم؟ایا من انسان هستم؟ وایا قلب من درست کار میکنه؟قلب من دقیقا داره کار خودش رو میکنه ...اون فقط داره واسه حیات خودش مطپه...تاسف میخوره اما نه تاجایی که به خودش لطمه بزنه!!قلب من دیگه قلب نیست تبدیل به یک لوکوموتیو شده که داره من رو به مرگ نزدیک میکنه ... قلب من همه ی فریاد های من رو به سکوت کشیده...

کاش این قلب به خودش می اومد ! کاش میفهمید که ما نیومدیم تا زنده بمونیم وکاش میفهمید دنیا جایی نیست که ارزش زندگی کردن رو داشته باشه ...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در برچسب:,ساعت 7:40 AM توسط فرشته|

آخرين مطالب
» در فراسوهای مرزهای تنت تورا دوست میدارم
» یک ساعت مانده به قیامت
» اینجا هوا سرد است
» خبربد!
» بی بهانه باور کن
» باور من ...
» مهربانم...
Design By : MohammadDesign.IR